بهـ نامـ او
هر سالـ پونزدهـ رمضونـ
خالهـ بزرگمـ آشـ می پزهـ
حالـ و هوای خوبی دارهـ!
تو حیاط شونـ یهـ قابلمهـ خیلی بزرگـ میذارهـ
و یهـ عالمهـ آشـ می پزهـ
بعد همهـ میانـ همـ میزننـ
و از کریمـ اهلـ بیتـ
حاجتـ هاشونو میخوانـ
کلی برای دوستامـ دعا کردمـ
براتونـ کلی آرامشـ خواستمـ
با آرزوهای قلبی تونـ رو...
سر آشـ داشتند دعای توسل میخوندنـ
اولـ مامانمـ یهـ ذرهـ خوند بعد مامانـ بزرگمـ
بعدشمـ منـ گرفتمـ و خوندمـ
گفتند: میخوایمـ یهـ زیارتـ عاشورا همـ بخونیمـ
منمـ گفتمـ: منـ میخونمـ!
صدامو انداختهـ بودمـ تو گلومـ
و با حسـ میخوندمـ
بعد گفتمـ: منـ دلمـ دعای عهد میخواد!
گفتند: هر چی دعا بیشتر خوندهـ بشهـ بهتر
بخــــــــــونـ!!!
اینـ دعای دوستـ داشتنی رو با حسـ تر از قبلـ خوندمـ
دیدمـ صدامـ اونقدر ها همـ بد نیستـ
البتهـ اگهـ ساعتـ های اولیهـ صبحـ نباشهـ
بخوامـ و با حسـ دعا بخونمـ!
حرکتـ بعدیمونـ کشیدنـ آشـ و تزئینشونـ بود!
منـ مسئولـ ریختنـ کشکـ بودمـ!
اونمـ با طرحـ گاوی!
بعد از ریختنـ با پسرخالهـ هامـ
کمر همتـ بستیمـ
و سهـ چهارتا کوچهـ رو آشـ دادیمـ
یعنی جنازهـ شدیمـ!
بعد افطار اومدمـ تو کوچهـ
و بهتونـ زنگـ زدمـ
صداتونـ خستهـ بود
و حالمـ گرفتهـ شد
ولی وقتی گفتید
باباتونـ هیچـ چی شونـ نبودهـ
اونقدر ذوقـ زدهـ بودمـ
کهـ وقتی رفتمـ خونهـ
خالمـ گفتـ: چی شد حاجتتـ رو گرفتی؟
واقعا امامـ حسنـ خیلی کریمهـ
درستـ بعد از افطار
یکی از چیزایی کهـ تو دلمـ بود
برآوردهـ شد!
ϰ-†нêmê§ |